او

خودم گفتم برو.. دیگر نمی خواهم

خودم گفتم برو.. اما پشیمانم

 

نمی دانم.. پیشیمانی دوا دارد

 نمی دانم کجا بی تو..؟ چه می دانم؟!

 

ها..؟ چه می شد لحظه گم میشد ! چه می شد؟

از این لحظه دگر ساعت نمی خوانم

 

تو رفتی و زمان هم بر نخواهد گشت

 من ریاضی و فیزیک و "جبر" می دانم

 

نه حتی عاشقت هستم نه حتی دوست

به رسم قافیه دارم صدایت می زنم: جانم

 

به جان تو ولی عین خیالم نیست

فقط دارم برایت شعر می خوانم

 

روز واقعه

یک امشبی تو یواش تر روضه بخوان

من قول می دهم این بار هم گریه کنم

 

روضه ی اصغر را بلند نخوان حاجی

رباب غصه می خورد به جان خودم

 

 

سلام خواهر ماه

چند روزی ست قلبم دیر به دیر می زند و حتی دیگر سری هم به ما نمی زند..

نمی دانم سر دلم به کجا گرم شده و با چه کسی تیک می زند ولی خدا را شکر که می زند..

خدا را شکر.. همین که می زند!

 


 

به خدا: خوب جای حق جا خوش کرده ای لطفا بگذار کمی هم حق جای خودش بنشیند!

به خودم: بای 4 اور

به عشق: یک انهدام تدریجی ست!

به تو: دلت مرا می خواهد و من دلم نمی خواهد

به.. : سلام  خواهر ماه! دختر ابر..

        حالت خوب است؟

        آب و هوای شهرتان مطلوب است؟

        بی جان شده اند برگ درختان اینجا

        بی شاخه فضای سبزمان از چوب است

      

از شانس بد من...

 

کلی سیمان دم در، پشت حیاط 

روی کولم دو سه تا گونی چـوب

 

من همین جا وسط حافظــــــه ات

خانه می سازم از آن لحظه ی خوب

 


 

به خدا: دلم یک خنده می خواهد ، خنده ای از ته دل

به خودم : دوستت دارم

به عشق : شده ای مثل زمان مدرسه، می خوانمت و گمان می کنم یادت گرفته ام اما سر جلسه ی امتحان

                می فهمم نه !

به تو : یک مدت از آن "تو" ها می خواهم..

به.. : خیلی خوشحال نباش.. تو هم سرکاری!

 

 

هــــــــــــــــوّای من

هنوز کودک درونم بزرگ نشده پیر شدم.. آنقدر پیر که حوصله ی خودم را هم ندارم. حتی حوصله ی تو را هم.. آنقدر که گاهی این روزها چنان سردم میشود که دلم یک بخاری می خواهد، چهار زانو بنشینم روی زانوهایش و آنقدر با شعله هایش بازی کنم که یک دل سیر بسوزم، گر بگیرم و خاکستر شوم. این روزها نبودنت را بیشتر احساس می کنم،تا آن حد که قرآن باز شده هم از حواس پرتی های این روزهایم متلک می گوید و سرکوفت می زند. می دانم حواسم نیست اما حواسم به کسی هم نیست، فقط.. گاهی.. دلم.. یک "تو" می خواهد. یک.. "تو"ی دوست داشتنی!

خنده هایم را نبین، دلم یک کوه یخ است.. سرد ِ سرد ِ سرد ..

تمام عضلات احساسم منقبض شده ، بطن راست حواسم خوب کار نمی کند ، تمام مجاری منتهی به عشق مسدود شده و.. مردمک دلم کم سو !

...ولی نمی دانم چرا... دوستت دارم... بسیار... هنوز !

 


به خدا : دلم برایتان تنگ شده

به خودم : نسل به نسل ، خون به خون ، این بین ما میچرخه اینو خوب بدون

              ما مثل دومینو به هم ضربه می زنیم ، تو به من ، من به اون ، اون به اون

به عشق : ...

به سرنوشت : بنویس از سر خط

به تو : "تو" نه "شما"

به.. : نمی تونم بگم.. اما می تونم.. نگم!

 

 

افطار تا سحر

 

هر سحر..

منتظر معجزه ام مادر جان

 

نکند خواب بمانی و دعایم نکنی!


به خدا : تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

به خودم : سال ها می شود اینجا هستم

              زیر یک پنجره ی قفل شده

              پشت این شیشه ی پر گرد و غبار

              باغچه ای می بینم

به تو : همین که پس زدمت زمین خوردم

به عشق : بزرگ نشدنمان کافی بود بزرگ تر ها جایمان اشتباه کنند

به ... : دلت را خوش کرده ای به چوب خشک بی احساسی که حواسش به خودش هم نیست چه رسد به ...

           تلاش نکن تو هم مثل خیلی ها نخواهی رسید به ...

 


 

blogfa

چند وقتی بود ننوشتن را می گذاشتم به پای خرابی بلاگفا

 

نمیدانم از این به بعد چه بهانه ای بیاورم!!

 

 

بهار تا رسد به تو ، تو ناگهان رسی به من

من اگر خدا بودم.. 

 بهار را سالی چند بار به شما هدیه می دادم و زمستانِ هنوز نیامده را بهار می کردم و می گفتم: 

 یا ایها الذین امنو در کنار آنکس که دوستش دارید از بهار لذت ببرید  

و همزمان با بهار یک "تو" ی دوست داشتنی نیز هدیه می دادم و دنیا را پر می کردم از عشق 

 پر می کردم از بهار 

پر می کردم از ... 

 

تو !! 

 

بهار مبارک 

اقراء

 

هم نوشتنم می آید این روزها و هم تا دلتان بخواهد واژه دور و برم ریخته،اما هر چه می نویسم را خط می زنم از ترس تک تک مخاطب های این روزهایم... گاهی می خواهم از انتظار بنویسم فلانی می گوید: آخی دیدی منتظری... گاهی تا میام بنویسم دلم گرفته یک فلانی دیگری می آید چهارزانو جلویت می نشیند و می گوید دیدی دلت گرفته... تا میایم از عشق بنویسم این بار یک فلان فلان شده ای جفت پا میاید وسط حافظه ام و لبخند مضحکی می زند و می گوید: آخی.. دیدی عاشقی!  تا میایم شعر بنویسم می گوید: من که می دانم مخاطبت کیست پس دیدی درد هجری کشیده ای که نپرس... تا میایم ننویسم و گورم را گم کنم درون رختخوابم و کپه ی مرگم را بگذارم باز فلان فلان شده ی دیگری با لگد زیر بالش احساسم می زند و می گوید:آخی..دیدی خستگی دوری امانت را بریده! خلاصه این روزها نه تنها نوشته ها بلکه تک تک رفتارم را می گذارند روی حساب های خودشان. حسابی که کتاب ندارد و مجبوری نوشته هایت را بنویسی و پاره کنی بنویسی و خط بزنی بنویسی و پاک کنی بنویسی و ... و آن زمان است که بدون آنکه دلت بخواهد می شوی یک طفل در بدو بلوغ و سرکشی می کنی و لجاجت! این جمله را لطفا هیچ کس به هیچ چیز ، به هیچ کس ، به هیچ اتفاق ، به هیچ موضوع و داستانی ربط ندهد و آخی و آخی نثار نکند چرا که  هیچ فکر و منظق و استخاره ای پشت این جملات نیست و صرفا جهت خالی نبودن عریضه و همچنین خالی شدن دل است. دلی که این روزها بسیار مظلوم واقع شده است. لی لی به لالایش نمی گذارم ، ناسلامتی بعد از گذراندن این همه سختی مردی شده است برای خودش اما امان از آن زمان که خانه ای بی مرد شود و کمر مردی خم!


به خدا: درست است که مهم این است که تو بدانی اما جان این بنده ی حقیر به اطرافیانمان هم بفهمانی کمتر برای اثبات حرفم مجبور می شوم پای شما و کتابت را چپ و راست بکشانم وسط.. پس برای اینکه کمتر در رفت و آمد باشید یک حالی به قسمت فهم بعضی ها عنایت بفرما... آمـــــــین! 

به خودم: همیشه زود می فهمی اما دیر می فهمانی.. 

به تو: دقیقا نمی دانم امشب این "تو" چه کسی ست ولی همین طور برای اینکه شاید یک تویی باشدمی گویم: همه ی توها یک روز او خواهند شد برای همیشه!  

به عشق: یک تئاتر کمدی بود که بنده 5 بار آن را دیدم اسمش شبیه تو بود فکر می کنم با تو هم نسبتی داشت(عشق اجباری، کاری از سوران قادری،سینما بلوار) 

به.. :

به سنگ ریزه ی ریزی، شکسته خواهد شد

به یک تعـــهّد ناچیز ، بسته خواهد شد

همیشه بین ما فاصله بود،می دانم

از این آمد و شد، خسته خواهد شد

تمام هستی میوه به دانه اش باشد

اما همیشه پسماند، هسته خواهد شد

نیک و بد هر چه بود گذشت بانو جان

دفتر خاطرات هم بسته خواهد شد

ع/م 

مای جاب

مقوله ی کار چیزی است  شبیه جوهره ی مرد که این موضوع برای بنده چنان است که وقتی می روم برای نماز دو ساعت و نیم طول می کشد

تا این جوهر ها را از بدنم پاک کنم تا بتوانم وضو بگیرم. خلاصه این جوهر هم دارد کار دستمان می دهد.


به خدا: فهو فی عیشه راضیه

به خودم : شاعریت قهر کرده است چرا؟

به عشق: تو به جز درد هزینه هم داشتی و نمی دانستیم:)

به تو : خوشم که خوشی با من

به ... : خیالت راحت ، خدا هست اما جای این واگذاری ها به زندگیت بچسب تا تمام نشده.... احمق!

 

شبی شبیه هیچ شبی

 

 

دارد یادش می رود رقص را و عجیب خاک می خورد این روزها قلمی که شب ها را تا صبح یکریز

می نوشت از درد و می تراشید تمام زنگ زدگی های روحی که سال ها قعر چاه زوزه می کشید

و نمی شنیدنش. اما این یک شب فرق دارد ، با اینکه دیگر رمق گذشته را نداری و حرف هایت

خریداری ندارد باید کمکم کنی تا بنویسیم از تمام خوشی های نداشته و ناخوشی های نداشته تر.

باید پس بزنی تمام خاطرات با هم بودن را و بگویم و.. مثل همیشه بلغزانی خودت را روی صفحه ی

سفید دلتنگی و برقصانی دلم را آنطور که خوش ترت می کند و شادترم:

بنام او که همیشه هست

او که مهر می ورزد به قلبم و دلم را دوست دارد و خدایی که آفریدت که چقدر هم

خوب این کار را کرد که بپاشی هر چه را که درونم هست

جناب آقای قلم

سلام

این بار هم خوش بتراش حروف را چون امشب شبی ست نردبانی . امشب شبی ست که

سال ها آرزو می کردم هر کادویی که باز می شد او  درونش باشد همان اوی دوست داشتنی

همان اوی هنوز نیامده

شبی ست که سال ها خواستم بیشتر طول بکشد که تا صبح از یار نیامده بنویسم .

شبی که بوی شب اول دوستی می داد. شب نزول وحی عاشقی به دل بی عشق من

سال ها گذشت و امشب ، تو نوشتی ، شب بیشتر طول کشید و درون همه ی کادوها هم "پنجره"

بود . پس چشمانم را می بندم و.. با خیالی عجیب آسوده می نویسم : تولدم مبارک!


به خدا : حتی دلم نمی خواهد یک ثانیه به عقب برگردم.. تولدم هم بسیار بسیار مبارک

به خودم: شاید امسال آخری باشد / هر که زاده ی آذری باشد

             مرگ رفتن بی دلیل است  پسر /  حال شاعر یا هر خری باشد

به عشق : دعایم کن بمانم تا ته دنیا مریدت

به تو : خدایمان را شکر که مال هم هستیم

به ... : چقدر شبیه تو بود امشب کسی که جبران کرد جای خالی تو

منو رها کن از این...

یادت هست؟

یادت هست چه شب هایی تا سحر...

چه روزهایی تا...

و چه لحظاتی با هم، تمرین "دوستت دارم" می کردیم؟

- من بردم!

یادت می آید؟

یادت می آید برای رسیدن به هم ، برای با هم بودن ، با هم ماندن

چقدر تلاش می کردیم؟

- من بردم!

به خدا : دیشب دلم عجیب سیب می خواست.

به خودم : می دانم.. تنهایی.. تنهای تنهای تنها..

به تو : تمام می شوی شبی / شبی شبیه دیشبی

به عشق : تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

به.... : بهشت به قیمت جان نمی خواهم که خود بزرگ ترین جهنم است

عنوان نمی خواهد

نشد که یک شبی را تا صبح دوتایی خلوت کنیم و دم بزنیم از احساس دو طرفه ای که تو بارها نشانم داده ای

و من نه و کلی خوشحال باشیم و آنقدر لبخند تحویل هم بدهیم که گونه هایمان درد بگیرد

و از کار بیفتد چشمهایمان از خیرگی و سرمان سوت بکشد از این همه عشق

و آغوشمان که پر می شود از آغوش یکدیگر و درد دل های همیشگی من که سکوت اتاق نیمه تاریک

دم دمای صبح را می شکند و سکوت همیشگی تر تو که همراه می شود با

بغضی که چاشنی اش می کنم و با قطره هایی از جنس اشک ، هم وزن احساس می چکانم

به گونه های چسبانده به گونه هایت... آنقدر تا موذن سر برسد.

من ، خدا ، سجاده

 


 

 

به خدا : تو باشی و منم باشم و آغوشت همیشه خانه ام باشد.

به خودم : ماه پشت ابرها نمی ماند فقط افسانه و ضرب المثل نیست

به تو : دیدی...

به عشق : خیلی ها دوست داشتند جای تو باشند

به... : کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال / در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی (شاعر)

 

 

تقدیم به...

 

سلام جناب آقای مرندی . خوبین شما؟

آقای مرندی یه زحمتی برای شما داشتم که اگه لطف کنید و برام انجام بدین درعوضش

تو این شبا براتون حتما دعا خواهم کرد.

خواهرم فارغ التحصیل شدن و مدرک ارشدشون رو گرفتن .

میخوام برای هدیه یا تقدیر یا هر چیز دیگه یه متن ادبی براشون بنویسم.

متاسفانه هیچی به ذهنم نمیرسه و اعتراف کنم بلد هم نیستم . تو نت هم سرچ کردم

ولی متناشون غالبا متن های فارغ الحتصیلی بود. 

اگه کمک ام کنید و متنی رو برام بنویسین خیلیییییییییییییییییی دعاگو خواهم بود

ببخشید آقای مرندی با عرض شرمندگی, مراسم جشن ایشون 7 مرداد است اگه امکانش هست

زودتر ارسال بشه که بتونم سفارش لوح هم بدم جمعه 27 تیر1393 ساعت: 16:49 توسط ...


 

خواهر عزیزم

ای همیشه مونس، ای ناتمام

وقتی تمام وجود من می شود ذوق،

 یا چشمانم خیس می شود از شوق..

 و یا حتی زمانی که سرم را با غرور می چرخانم و نگاهم را سنگین می کنم تا همه بدانند؛

 تو که موفقی من هم خوشحالم و این ها همه می شوند دلیلی بر این که تویی پاره ای از وجود من

یا حتی خود خود منی و من هم..

 و من این با هم بودن ها را همیشه می خواهم و موفقیت تو را همیشه تر

دلت پر نشاط  و سرت بالا

شب قدر


همین امشب

همین حالا

دقیقا در همین لحظه که می خوانی صدایم را

به فرق غرق در خون علی مولا

به جان حضرت زهرا

کمی از دیگران محتاج تر هستم

مرا اول دعایم کن..

 


 

به خدا : می دانم این شب ها سرتان بسیار شلوغ است و باید رزرو کرد تا جا بهمان برسد اما می گویند ظرفیت پذیرش همه ی عالم را داری.. با این حال وقتتان را زیاد نمی گیرم و همانی را می خواهم که می دانی..

به خودم: حواست کجاست؟

به تو: نکند دست تو کوتاه شود ای همه هستی

به عشق: ببخش مرا اگر کمم

به... :   :)

 

وقتی..

وقتی آسمان در دلم جا می شود

یا دریا میان لب هایم خیس می خورد

ستاره ها در چشمانم حلقه می زنند

و یا حتی ماه در نگاهم گم می شود

دلم تو رامی خواهد

یک توی بزرگ

یک توی همیشگی..

دلم..

دلم.. تو را

می خواهد

 

به خدا : من که پوستی بیش نیستم این همه نعمت، به دعای مادر است و اجابت تو

 به خودم : چقدر قشنگ خاطره کردی برای خودت حروف را

به عشق : تو به حرمت او آمدی یا او به حرمت تو ؟

به تو : مگر خدای تو مرده که دست به دامان بنده اش شده ای؟

به... : همون راهی که من رو با خودت بردی / همون رو من تک و تنهایی برگشتم

          

دلت را باز کن تا آسمان بهتر ببینی

 

عجیب این روزها عینک ته استکانی لازم شده ام. آنقدر که صبح چشم پزشک را مجبور به معاینه کردم و گفت: خوبی.. خدا رو شکر. گفتم: خدا را شکر؟؟ مگرشما خدا را می بینی؟ گفت: بله. گفتم: پس چه چیزی را نمی بینی که خودت عینک زده ای؟ گفت: تو را.  گفتم: یعنی اینقدر مهم بودم که مرا ببینی؟ گفت: مهم بودی که خلق شده ای! گفتم: پس چرا من خدا را نمی بینم، ولی تو را می بینم؟ گفت: تو چشمانت خوب است.. دلت عینک می خواهد! 

به خدا: از فردا تو چشم بگذار من قایم می شوم..

به خودم: بزرگ ترین شانس زندگی ات این است خدایت عجیب حوصله دارد!

به تو: تو به شفافی شبنم روی برگا.. من مثه یه تیکه برگی که می افتن از درختا

به عشق: دلهره ی رفتنت گیجم می کند.

به.. : حال و روزت همانی شده که وعده داده بودم.. خوب خوب! "فراموشی" جزو نعمت های خوب خداست شکرش کن که به همه یکسان نه اما داده است!

 


پ ن: هم می زنم،

       خودم را..

       آنقدر که حل شوم.

      من مشکل ترینم!

 

گمان..

 

گمان نمی کنی کنار من کمی؟

گمان نمی کنی مرا تو همدمی؟

 

گمان نمی کنی گدا نمی زند

مگر به حاجتی به درب خانه ای؟

 

گمان نمی کنی به روی قلب من

نشسته یک وجب غباری از غمی؟

 

گمان! گمان! منم گمان نمی کنم

گمان نمی کنم: برای دیگری!

 

گمان نمی کنم نباشی این بهار

ولی الان چرا کنار من کمی؟

 

 گمان نکن که می روم بدون تو

گمان نکن، زهی خیال باطلی!

 


 پ ن:  فردایم آرزوست!

 

 

چقدر بد است که کاهی هزار دشمن به از یک دوست

 

وقتی دلت گُر می گیرد از احساس و می خواهی نفس بزنی دلت را و حضورت را که اینگونه می بخشد حضور بی ثبات حیات تو را که در ضمیر ناخوداگاه جان می بخشد نور را و می گیرد تمام روشنی و می شوی ظلمت محض. چنان دلت می خواهد نباشی که انکار از اول بودنت شبه داشته است و دلت خراش برمی دارد از تمام واژه های بی احساس دنیایی که من ارزشم به همان اسکناسی ست که تو به پشتوانه آن برای من خواهی شد و این است اوج دنیایی ات و من میشوم یک جنتلمن میان زمین و هوا که می گریم از این همه ناخوشی و می رود زیر تیغ جراحی که نه می دانم کیست نه می دانم چیست و همه ام می شود تو . تویی که نبودنت بهتر است از این همه بودن های کثیف دنیایی که این گونه زمین گیرت کرده است و من همین منم که می دیدی اما ندیدی و اینگونه می رقصانم حروف را..

چه کسـی آرزوی اینجـــا کـرد یا چه کس می خـواست؟

چقدر بد است که گاهی هزار دشمن، به از یک دوست

 

مـن از آغـــاز ایـن بـودم، خـدا دادم رسـد آخـــــر

چرا که از بهار آن پیداست ، سالی که نکــوست!!

 

خبرگذاری کتاب (ایبنا)

 

مرندی: مردم دنبال کوتاه خوانی‌اند

 
علیرضا مرندی که به تازگی مجموعه شعر «صدای پای نیامدن» از او منتشر شده است، گفت: در اکثر شعرهایم که چه چاپ شده‌اند و چه تا کنون چاپ نشده‌اند، به مهم‌ترین نکته‌ای که توجه می‌کنم کوتاهی شعرهاست. همیشه بنا داشته‌ام حرفم را با کوتاه‌ترین جملات بزنم. به گمانم مردم در این دوره بیشتر دنبال کوتاه خوانی‌اند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مرندی گفت: وزن در شعر نو چیزی است شبیه به ریتم چون آن وزنی که در ادبیات فارسی شناخته شده بیشتر در غزل، رباعی، دوبیتی، قصیده و صورت‌های کلاسیک شعری کاربرد دارد.

وی توضیح داد: اگر بخواهم به طور نمونه از شعرهایی که ریتم در آن‌ها وجود دارد مثال بزنم، می‌توانم شعر...
 
 
ادامه مصاحبه را می توانید در
 
 
 

من زلیخای تو باشم کم نیست

 

     خدا جان..

    چقدر ساده گذشتی و من نگذشتم

    چقدر ها بخشیدی و من نبخشیدم

    و چه روزهایی بودی کنار من و..

    من نبودم!

    نه اینکه از مرگ بترسم

    نه

    روی دیدنتان را ندارم!


به خدا: متن بالا را زیاد بخوان، حرف این روزهای من است. آنقدر مرا شرمنده کردی که با صد نماز شب هم جبران محبت هایت نخواهد شد. من که کمم اما تو همین قدر بدان انسان قدر نشناسی نیستم..

به خودم: بسپاری به خدا همه چیز درست می شود

به تو: نمی دانم هنوز هم خبری از دعاهای یواشکی ات هست یا نه؟ اما این روزها دلم بیشتر از هر روزی  نیازمند آن هاست. دلم عجیب سراغ نماز شب های مخفیانه ات را می گیرد.. ولی تو بی رنگی مرا به حساب بی معرفتی ام نگذار.. فکر کن سنگدلم!

به تقویم: می دانم چه باشم چه نباشم تو می گذری اما این بار بیا و از من هم بگذر!

به سرنوشت: استخاره خوب آمد و این تنها دلیل بود برای شروع کاری جدید و مشترک  که فشار و سختی و مشغولیت فکر و ذهن را چند برابر می کند. اما با توکل به خدا این قسمتت را هم با قدرت می گذرانیم جناب سرنوشت!

به.. :

   طعم دهانم عوض می شود وقتی نام تو را می برم 

   و تو سکوت می کنی و حرف را عوض می کنی!

 


پ ن: ممنون از کسایی که کتاب بنده رو تهیه کردند تا امروز بیش از ۲۰۰ نسخه فروخته شده است که اکثر آن ها از طریق فیس بوک بوده

فروش اینترنتی آغاز شد

 

   فروش اینترنتی "صدای پای نیامدن"

  مجموعه شعر

  علیرضا  مرندی ۱۳۹۲

  چاپ اول انتشارات نگیما     

  ۹۶ صفحه شامل دو دفتر : ۱. در حصار وزن  ۲.در بی وزنی

                                                **************************

            برای دریافت اطلاعات بیشتر از خرید کتاب و سی دی دکلمه ها به قسمت نظرات بروید..

 

صدای پای نیامدن

 

درست یادم نیست چند سال پیش بود اما یادم هست دلم گرفته بود. اما باز هم یادم نیست علت این گرفتگی چه کسی یا چه چیزی بود. خلاصه از همان دوران کودکی دلم که می گرفت خودکار را برمی داشتم و صفحه های سفید دفترهای مدرسه ام را سیاه می کردم. اما آن شب خودکار قرمز دستم بود و آهنگ بوی پیراهن یوسف هم فضای اتاقم را پر کرده بود و مثل همیشه کاغذهایی که پر میشد از واژه های تکراری و پر احساس. آن شب برای اولین بار بود که خودم از خودم برای خودم نوشتم: "قلمی به رنگ خون ، صفحه ای به وسعت دریا ، سکوتی از جنس بوی پیراهن یوسف و یک سبد الفاظ قشنگ.. کاش در بین همه تنهاییم ، نام زیبای تو هم جایی داشت " بعد از این نوشته بود که چاه احساس بالا زد و از آن شب به بعد کاغذهای مچاله ای که پر بود از نیمه نوشته های سراسر احساس و در عین حال به درد نخور. اما شروع جدی نوشته ها بر می گردد به خرداد ۸۹ با تاسیس کلبه ای مجازی به نام "کلبه ی آرام دل" و پس از آن مهر ۹۰ شب نوشته ها در "من همین منم که می بینی" ثبت شد که اوج کار این وبلاگ دهه ی یلدا بود: " دلم یک عالم شب می خواهد ، مثل یلدا ، همه بیایند ، برایم تولد بگیرند ، کادو بدهند ، ولی من محترمانه عذرخواهی کنم ، بیایم کنار پنجره و تا خود صبح از تو بنویسم" خلاصه این گونه بود که شاعر شدم و یک روز هم یکی از دوستان مجازی به بنده تخلص داد: "معاصرترین شاعر" و بلافاصله نوشتم: " حکایت معاصرترین شاعر و نوشته هایش ، شده حکایت رودخانه ای که هر چه به دریا می ریزد ، نه رود خالی می شود ، نه دریا پر.. فقط گاهی از ترس طغیان می نویسد. "  اما فروردین ۹۲ بود به پیشنهاد یکی از دوستان انتشارات نگیما با چاپ مجموعه اشعارم موافقت کرد ولی وزارت ارشاد به خاطر وجود برخی اشعار که اکثرا شعرهایی که مخاطبش خدا بود و همین طور نوشته هایی که بوی آزادی و سیاست می داد حدود ۸ ماه مجوز نداد و بنده را شاعری غیر مجاز خواند و بالاخره مرا مجاب کردند که حدود ۳۵ شعر را حذف کنم و نهایتا مجموعه شعری تحت عنوان "صدای پای نیامدن" با ۹۶ صفحه و حدود ۱۱۰ شعر مجوز گرفت که کمتر از یک هفته ی دیگر وارد بازار خواهد شد.

به زودی..

 از طریق "کلبه آرام دل" ، "من همین منم که می بینی" و " صفحه فیس بوک" و " مجموعه اشعار و مینیمال های علیرضا مرندی "

و یا ارسال پیامک به شماره  ۳۰۰۰۶۳۷۲۱۷۱۴۱۴   می توانید از جزئیات نحوه خرید مطلع شوید.

 

               

"الهی و ربی من لی غیرک"

آیا تو هم هستی؟

 

     من بی کسم اما.. "هـا" می کنـم دستی

     می دانم این ساعت، هم درد من هستی

 

                         از شوق تو خیس است، چشمی که نابیناست

                         جز  تو  نخواهـــد دید ، شــاید ندانستـــــــــــی

 

     عاشق شدن را من، هرگز نفهمیدم

     من عاشقــم امروز.. در عالم مستی

 

                        من گم شدم هر بار ، اما تو پیدایی

                        تا آمدم سویت  ، درجا تو در بستی

 

     تا تو مسیری چند ، حتی به بیراهه

     پیوند ما نور است، اما تو بگسستی

 

                       من بی تو خواهم مرد، این را تو می دانی

                       بر لای موهـــایم  ،   لاقل   بکش  دستی

 

                                                      من عازمم بانو  ، تا سرزمین عشـــــــق

                                                      من عاشقت هستم، آیا تو هم هستی؟

 

درد یعنی احساس.. احساس یعنی عشق.. عشق یعنی..

 

همیشه در مدرسه وقتی معلم به قضیه ی "حمار" می رسید، فقط می خندیدم و بدون توجه به اصل ماجرا و کاربردهایش فقط عربی ام خوب تر می شد که حمار یعنی.. خر! بزرگ شدن همیشه هم بد نیست مثلا وقتی که بزرگ می شوی و می فهمی قضیه ی "حمار" چیزی فراتر از یک خر است یا موقعی که آنقدر بزرگ می شوی که قابلیت درک این را پیدا می کنی که "عدم توجه به این قضیه" عین خریت است.

راهی را که می شود راست رفت یا حرفی را که می شود مستقیم زد چرا ما کج و ماوجش را انتخاب می کنیم شاید هم سرمان درد می کند برای سرگیجه یا شاید هم دلمان هوس پیچ و خم های جاده های شمال را کرده است،خلاصه معلم عزیز هر چند دیر اما امروز برای تمسخرهای بی جای دیروزم عذرخواهی می کنم.

آب مایه ی حیات است و بارها در کتب آسمانی به عنوان تطهیر کننده و عین پاکی و زلالی یاد شده است اما همان آب، در چاله ای بماند می گندد چه رسد به حرف هایی که برای به موقع نزدنش مجبوریم خودمان را سرزنش کنیم و مجبورتریم دریچه ی آتشفشان به جوش آمده را ببندیم و آن موقع است که می فهمیم برای فهمیدن "دیر زده شدنش" یک کمی بیشتر از یک کمی، دیر است، خیلی دیر. آن موقع است که به معنای واقعی کلمه نه راه پس داریم نه راه پیش و ما می مانیم و یک دنیا خاطرات خوب دو طرفه و یک دنیا احساس "یک طرفه" که تا همین ثانیه های پیش فکر می کردیم "دوطرفه" است. به همین خاطر است که باید معلم ها را پرستید!

به خدا: دلم می خواهد طوری خیره نگاهت کنم که فرشتگانت هم به من شک کنند و به شانه هایت بزنند و بگویند:این پسرک را ببین، چه آماری میدهد!!

به عشق: سلام علیکم و رحمه الله و برکاه

به دل: خوش می گذره بدون من:(؟

به پنجره: چقدرها دوست داشتند بدانند تو کیستی و چقدرها گمانشان این بود جای تو هستند و چه کسانی منتظر آمدنت بودند.. سلامت را به تک تکشان خواهم رساند:)

به تو: فعلا تو نه.. شما:)

 

  کافی ست "منتظر" باشی!

   هر صدایی تو را می خواند..

   .

   .

   .

   .

   حتی اشتباهی!

 

پنجره

 

نمی دانم با کدام واژه از تو بنویسم اما می دانم به راحتی شعرهایم نیست عظمت گرمای نگاهت و بیشتر می دانم درون شعرهایم نمی گنجی.. وصف حیای تو یک دفتر شعر می خواهد.. یک دفتر پر از غزل های ناب هنوز نگفته، یا چندین صفحه ی نوشته از عشق.. نمی دانم تو در این شب ها چه می کنی اما من عجیب تمرین "قد قد" می کنم!

 

کن فیکون

 

"هر چه کلنجـــار می رود، دورتر می شود"  این جمله، تیتر فیلمی ست به کارگردانی خدا و بازی بنده! با ساخت این اثر ماندگار، ذهن خلاق کارگردان را باید گذاشت درون الکل و جاودانه کرد! البته از بازی اینجانب هم به سادگی نباید گذشت که چقدر معصومانه اسیر حس تزریق کرده ی کارگردان شده ام و چقدر حرفه ای کلنجار می روم و چقدر حرفه ای تر دور می شوم. آنقدر که گاهی خودم هم به خودم شک می کنم که دفعه ی اولی ست که روی صحنه می روم. هنوز فیلم نامه را کامل نخوانده ام اما اینجور که پیش می رود عاقبت این فیلم، هندی نخواهد شد بلکه فیلمی ترسناک و در عین حال آموزنده برای هم نسلانم می شود.. همان طور که دعا قضا را تغییر می دهد می خواهم مسیر فیلم را تغییر دهم. طوری که کلنجار بروم اما نزدیک شوم. بلکه آخرش تراژدی نشود و برای این مهم دعا لازم است آن هم نه هر دعایی.. دعای مادر! می خواهم اسکار بیاورد تا بیننده ها بفهمند معجزه می کند دعای پر مهر مادر. پس از امشب نقش اول فیلم فقط می گوید: چشم مادر! دوستت دارم مادر! دعایم کن مادر! و هزار جمله ی مهربانی که برایش می چینم و دیالوگ های تکراری و البته پر از احساس.

به دلم: می خواهم از امشب طعم آزادی را بچشی.. برو! آزادی! می توانی از امشب به هر دلی که دلت خواست گره بخوری.. برو.. هر جا دلت می خواهد!

به سرنوشت: آن گونه شو که خدا می خواهد نه آنگونه که من می سازم

به تو : امیدوارم دلیل موجهی برای دیر آمدنت داشته باشی جناب معشوقه ی عزیز

به...

  پنجره که باز می شود..

   شعر در می زند!

   همین که می آید تو..

   عشق از لبه ی دیوار احساس سرک می کشد؛

   واژه ها را می بیند که وسط حیاط می رقصند؛

   و دل را که تند و تند شاباش می دهد.

   جمع همه که جمع شد..

   .

   .

   .

   .

   تو شروع می شوی!

ای تو هر لحظه نفس.. ای همه دم، ای بازدم

 

به خودم: چقدر خوب می شد گاهی کمی یک نیم نگاهی به آینه می انداختی..

به در و دیوار: از دور و برم گم شوید کنار لطفا.. دلم یک فضای باز می خواهد، دلم نفس می خواهد، نفس!

به خدا: می دانم دقیقه ی چندم این بازی لعنتی هستم اما نمی دانم چند دقیقه به پایانش مانده و همین دیوانه ام می کند. فرقی نمی کند این دقایق مانده چقدر باشد اما فرق می کند چگونه باشد.. مرا ببخش و بیامرز بعد سوت پایان این بازی نفس گیر را بزن.. دوستت دارم!

به همان مخاطب عزیز و خاص: چشمانت را ببند و تمام افکارت را جمع کن و کنار هم بچین . مچاله کن و راس ساعت ۹ بگذار سر کوچه و بخواب. فردایش خواهی دید چقدر شهر دلت خوش بو و با طراوت خواهد شد..

به کسی که دوستش ندارم و همچنان نمی بخشمش: لحظه به لحظه ی خاطراتی که با تو داشتم قلوه سنگی بود که محکم بر پیشانی احساسم برخورد می کرد و نه تنها امروز بلکه تا آخر عمر زخم روی صورتم ترمیم نخواهد شد و آنقدر کبود شده گونه های خیسم که هر که به من می رسد می گوید: حالت خوب است؟ بهتری؟ و من می مانم و یک دفتر خاطرات سیاه.. پس تو هم مرا فراموش کن و به خدا واگذار کن، وعده دیدارمان به قیامت!

به سرنوشت: گاهی نبودن انسان هایی در زندگیت، چنان آرامشی دارد، که می خواهی از این لذت روزی هزار بار ارضا شوی!

به عشق:

  مشق امشبم این است:

  "من ، تو ، ما"

  حرف؛حرف دل است..

  مسخره می کنی چرا؟

 

  جان من خط نزن..

  دوستش دارم!

  خوب تو نخوان، یا بخوان..

  واژه ها را  جدا جدا.

 

 خسته نخواهم شد؛

  می نویسم از نو:

  به نام خدا..

  .

  .

  .

  .

  من ، تو ، ما

 

ای که معنی اسم تو.. آسمون پاکه

 

*به شخص شخیص دل جانم: کار بنده متاسفانه یا خوشبختانه  حدود ۱۷ ساعت در روز و بدون تعطیلی ست. فرض کنید با این خستگی محصول، حدود ساعت ۲ می رسی منزل و یک ترانه ی قدیمی چنان گیرت می اندازد که نه می توانی بخوابی نه می توانی دل بکنی و تا خود صبح... آخ که هر چه می کشم از دست توست، دل جان!

** به خود خدا: برای چندمین بار اعتراف می کنم: هستی و از آنچه فکر می کنم نزدیک تری و من دوستت دارم.. بسیار.. هنوز!

***به مادرم: لج بازی نمی کنم؛ نه موقعیتش را دارم، نه حوصله اش و نه روحیه اش را، اما ریشه ی داستان از همان جایی آب می خورد که می دانی..

**** به مخاطبی عزیز و جدیدا خاص : عذاب وجدانی سخت حوالیم پرسه می زند. کاری به درست و غلطش ندارم اما به خدا مقصر من نبودم که شد.. و نشد! تو بهترینی برای همیشه

***** به عشق: کمی مرا نگاه کن،نگاه کن مرا کمی/ لبی گزیده ام زغم، زغم گزیده ام لبی/ تمام شعر های من،برای توست بی وفا/ همین دو خط ترانه هم، تمام می شود شبی..

******مکن ای صبح طلوع:  بیا بنویسیم روی خاک.. رو درخت.. رو پر پرنده.. رو ابرا / بیا بنویسیم روی برگ.. روی آب.. توی دفتر موج.. رو دریا / بیا بنویسیم که خدا.. ته قلب آینه س / مثه شور فریاد یا نفس.. تو حصار سینه س  

 

نمی شود که نمی شود!

 

*حکایت من و نوشته هایم شده حکایت رودخانه ای که هر چه به دریا می ریزد، نه رود خالی می شود و نه دریا پر. نمی دانم این درد پیش کدامین طبیب درمان می شود. یا نوشته هایم کم رمق شده اند یا ایراد از احساسی ست که روز به روز پوستش کلفت تر می شود و سنگدل تر و بی رحم تر یا شاید هم نازش زیاد شده و با این نوشته های فاقد ارزش ادبی ارضا نمی شود. دلم یک دنیا واژه های جدید می خواهد با کلی عروض و قافیه های شناخته نشده، تا دفتری بسازم به وسعت یک شبنم، به طراوت یک گل.. و همه اش را شب میلاد عشق پیشکش مهربانیت کنم. خدا را چه دیدی شاید رودخانه جوشید و دریا هم مملو از اشک های شوق وصال شد. بانوی نیامده ی شب های روشن من، مطمئن تر باش جور هندوستان خواهم کشید برای طاووسی مژگانت، اما تا فرا رسیدن آن روز یادت باشد، دوستت دارم!

**دلم یک شب کامل و دست نخورده می خواهد با کلی شعرهای نگفته از تو.. اما به اولین واژه صبح می شود وقتی هر هجایش نام توست!

*** نه فاتحه می خواهم نه شب هفت و نه نذری! من که مردم فقط درون کفنم که قلم و یک دفتر بگذارید، تا احساس پس از مرگم را بنویسم برای خدا، چون مطمئنم آن جا کسی سلیقه ای نمی گوید احساست کاغذیست و بی ارزش. برای کسی خواهم نوشت که خود مظهر احساس است.

****

  گاهی..

به چشم بر هم زدنی،

صبح می شود!

گاهی..

تا خود سحر نمی شود

که نمی شود!

 

گاهی..

به رقص اولین قلم،

واژه شعر می شود..

گاهی..

تا اذان صبح،

یک هجا هم نمی شود!

 

گاهی..

شبی دلت..

 برای دلی  تنگ می شود!

 گاهی..

هر چه زور می زنی،

نمی شود که نمی شود!!!