دارد یادش می رود رقص را و عجیب خاک می خورد این روزها قلمی که شب ها را تا صبح یکریز
می نوشت از درد و می تراشید تمام زنگ زدگی های روحی که سال ها قعر چاه زوزه می کشید
و نمی شنیدنش. اما این یک شب فرق دارد ، با اینکه دیگر رمق گذشته را نداری و حرف هایت
خریداری ندارد باید کمکم کنی تا بنویسیم از تمام خوشی های نداشته و ناخوشی های نداشته تر.
باید پس بزنی تمام خاطرات با هم بودن را و بگویم و.. مثل همیشه بلغزانی خودت را روی صفحه ی
سفید دلتنگی و برقصانی دلم را آنطور که خوش ترت می کند و شادترم:
بنام او که همیشه هست
او که مهر می ورزد به قلبم و دلم را دوست دارد و خدایی که آفریدت که چقدر هم
خوب این کار را کرد که بپاشی هر چه را که درونم هست
جناب آقای قلم
سلام
این بار هم خوش بتراش حروف را چون امشب شبی ست نردبانی . امشب شبی ست که
سال ها آرزو می کردم هر کادویی که باز می شد او درونش باشد همان اوی دوست داشتنی
همان اوی هنوز نیامده
شبی ست که سال ها خواستم بیشتر طول بکشد که تا صبح از یار نیامده بنویسم .
شبی که بوی شب اول دوستی می داد. شب نزول وحی عاشقی به دل بی عشق من
سال ها گذشت و امشب ، تو نوشتی ، شب بیشتر طول کشید و درون همه ی کادوها هم "پنجره"
بود . پس چشمانم را می بندم و.. با خیالی عجیب آسوده می نویسم : تولدم مبارک!
به خدا : حتی دلم نمی خواهد یک ثانیه به عقب برگردم.. تولدم هم بسیار بسیار مبارک
به خودم: شاید امسال آخری باشد / هر که زاده ی آذری باشد
مرگ رفتن بی دلیل است پسر / حال شاعر یا هر خری باشد
به عشق : دعایم کن بمانم تا ته دنیا مریدت
به تو : خدایمان را شکر که مال هم هستیم
به ... : چقدر شبیه تو بود امشب کسی که جبران کرد جای خالی تو