;




کلبه ی آرام دل
این زندگی از بس تنگ است قلبم را می زند


مای جاب
مقوله ی کار چیزی است  شبیه جوهره ی مرد که این موضوع برای بنده چنان است که وقتی می روم برای نماز دو ساعت و نیم طول می کشد

تا این جوهر ها را از بدنم پاک کنم تا بتوانم وضو بگیرم. خلاصه این جوهر هم دارد کار دستمان می دهد.


به خدا: فهو فی عیشه راضیه

به خودم : شاعریت قهر کرده است چرا؟

به عشق: تو به جز درد هزینه هم داشتی و نمی دانستیم:)

به تو : خوشم که خوشی با من

به ... : خیالت راحت ، خدا هست اما جای این واگذاری ها به زندگیت بچسب تا تمام نشده.... احمق!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ جمعه ۱۲ دی۱۳۹۳

.:: ::.





شبی شبیه هیچ شبی
 

 

دارد یادش می رود رقص را و عجیب خاک می خورد این روزها قلمی که شب ها را تا صبح یکریز

می نوشت از درد و می تراشید تمام زنگ زدگی های روحی که سال ها قعر چاه زوزه می کشید

و نمی شنیدنش. اما این یک شب فرق دارد ، با اینکه دیگر رمق گذشته را نداری و حرف هایت

خریداری ندارد باید کمکم کنی تا بنویسیم از تمام خوشی های نداشته و ناخوشی های نداشته تر.

باید پس بزنی تمام خاطرات با هم بودن را و بگویم و.. مثل همیشه بلغزانی خودت را روی صفحه ی

سفید دلتنگی و برقصانی دلم را آنطور که خوش ترت می کند و شادترم:

بنام او که همیشه هست

او که مهر می ورزد به قلبم و دلم را دوست دارد و خدایی که آفریدت که چقدر هم

خوب این کار را کرد که بپاشی هر چه را که درونم هست

جناب آقای قلم

سلام

این بار هم خوش بتراش حروف را چون امشب شبی ست نردبانی . امشب شبی ست که

سال ها آرزو می کردم هر کادویی که باز می شد او  درونش باشد همان اوی دوست داشتنی

همان اوی هنوز نیامده

شبی ست که سال ها خواستم بیشتر طول بکشد که تا صبح از یار نیامده بنویسم .

شبی که بوی شب اول دوستی می داد. شب نزول وحی عاشقی به دل بی عشق من

سال ها گذشت و امشب ، تو نوشتی ، شب بیشتر طول کشید و درون همه ی کادوها هم "پنجره"

بود . پس چشمانم را می بندم و.. با خیالی عجیب آسوده می نویسم : تولدم مبارک!


به خدا : حتی دلم نمی خواهد یک ثانیه به عقب برگردم.. تولدم هم بسیار بسیار مبارک

به خودم: شاید امسال آخری باشد / هر که زاده ی آذری باشد

             مرگ رفتن بی دلیل است  پسر /  حال شاعر یا هر خری باشد

به عشق : دعایم کن بمانم تا ته دنیا مریدت

به تو : خدایمان را شکر که مال هم هستیم

به ... : چقدر شبیه تو بود امشب کسی که جبران کرد جای خالی تو



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۳

.:: ::.





منو رها کن از این...
یادت هست؟

یادت هست چه شب هایی تا سحر...

چه روزهایی تا...

و چه لحظاتی با هم، تمرین "دوستت دارم" می کردیم؟

- من بردم!

یادت می آید؟

یادت می آید برای رسیدن به هم ، برای با هم بودن ، با هم ماندن

چقدر تلاش می کردیم؟

- من بردم!

به خدا : دیشب دلم عجیب سیب می خواست.

به خودم : می دانم.. تنهایی.. تنهای تنهای تنها..

به تو : تمام می شوی شبی / شبی شبیه دیشبی

به عشق : تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

به.... : بهشت به قیمت جان نمی خواهم که خود بزرگ ترین جهنم است



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳

.:: ::.





عنوان نمی خواهد
نشد که یک شبی را تا صبح دوتایی خلوت کنیم و دم بزنیم از احساس دو طرفه ای که تو بارها نشانم داده ای

و من نه و کلی خوشحال باشیم و آنقدر لبخند تحویل هم بدهیم که گونه هایمان درد بگیرد

و از کار بیفتد چشمهایمان از خیرگی و سرمان سوت بکشد از این همه عشق

و آغوشمان که پر می شود از آغوش یکدیگر و درد دل های همیشگی من که سکوت اتاق نیمه تاریک

دم دمای صبح را می شکند و سکوت همیشگی تر تو که همراه می شود با

بغضی که چاشنی اش می کنم و با قطره هایی از جنس اشک ، هم وزن احساس می چکانم

به گونه های چسبانده به گونه هایت... آنقدر تا موذن سر برسد.

من ، خدا ، سجاده

 


 

 

به خدا : تو باشی و منم باشم و آغوشت همیشه خانه ام باشد.

به خودم : ماه پشت ابرها نمی ماند فقط افسانه و ضرب المثل نیست

به تو : دیدی...

به عشق : خیلی ها دوست داشتند جای تو باشند

به... : کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال / در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی (شاعر)

 

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳

.:: ::.





تقدیم به...
 

سلام جناب آقای مرندی . خوبین شما؟

آقای مرندی یه زحمتی برای شما داشتم که اگه لطف کنید و برام انجام بدین درعوضش

تو این شبا براتون حتما دعا خواهم کرد.

خواهرم فارغ التحصیل شدن و مدرک ارشدشون رو گرفتن .

میخوام برای هدیه یا تقدیر یا هر چیز دیگه یه متن ادبی براشون بنویسم.

متاسفانه هیچی به ذهنم نمیرسه و اعتراف کنم بلد هم نیستم . تو نت هم سرچ کردم

ولی متناشون غالبا متن های فارغ الحتصیلی بود. 

اگه کمک ام کنید و متنی رو برام بنویسین خیلیییییییییییییییییی دعاگو خواهم بود

ببخشید آقای مرندی با عرض شرمندگی, مراسم جشن ایشون 7 مرداد است اگه امکانش هست

زودتر ارسال بشه که بتونم سفارش لوح هم بدم جمعه 27 تیر1393 ساعت: 16:49 توسط ...


 

خواهر عزیزم

ای همیشه مونس، ای ناتمام

وقتی تمام وجود من می شود ذوق،

 یا چشمانم خیس می شود از شوق..

 و یا حتی زمانی که سرم را با غرور می چرخانم و نگاهم را سنگین می کنم تا همه بدانند؛

 تو که موفقی من هم خوشحالم و این ها همه می شوند دلیلی بر این که تویی پاره ای از وجود من

یا حتی خود خود منی و من هم..

 و من این با هم بودن ها را همیشه می خواهم و موفقیت تو را همیشه تر

دلت پر نشاط  و سرت بالا



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۳۱ تیر۱۳۹۳

.:: ::.





شب قدر

همین امشب

همین حالا

دقیقا در همین لحظه که می خوانی صدایم را

به فرق غرق در خون علی مولا

به جان حضرت زهرا

کمی از دیگران محتاج تر هستم

مرا اول دعایم کن..

 


 

به خدا : می دانم این شب ها سرتان بسیار شلوغ است و باید رزرو کرد تا جا بهمان برسد اما می گویند ظرفیت پذیرش همه ی عالم را داری.. با این حال وقتتان را زیاد نمی گیرم و همانی را می خواهم که می دانی..

به خودم: حواست کجاست؟

به تو: نکند دست تو کوتاه شود ای همه هستی

به عشق: ببخش مرا اگر کمم

به... :   :)

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ پنجشنبه ۲۶ تیر۱۳۹۳

.:: ::.





وقتی..

وقتی آسمان در دلم جا می شود

یا دریا میان لب هایم خیس می خورد

ستاره ها در چشمانم حلقه می زنند

و یا حتی ماه در نگاهم گم می شود

دلم تو رامی خواهد

یک توی بزرگ

یک توی همیشگی..

دلم..

دلم.. تو را

می خواهد

 

به خدا : من که پوستی بیش نیستم این همه نعمت، به دعای مادر است و اجابت تو

 به خودم : چقدر قشنگ خاطره کردی برای خودت حروف را

به عشق : تو به حرمت او آمدی یا او به حرمت تو ؟

به تو : مگر خدای تو مرده که دست به دامان بنده اش شده ای؟

به... : همون راهی که من رو با خودت بردی / همون رو من تک و تنهایی برگشتم

          



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۳

.:: ::.





قبلتُ

  

چقدر ساده خوشحال شدیم ، چقدر ساده تر برای هم شدیم و چقدر قشنگ می شود

این سادگی وقتی پا به پای هم ، دست در دست هم و برای هم باشیم و بمانیم

  تا انتهای این سادگی های پر از قشنگی..

و پاک کن های بچگی مان را برداریم و پاک کنیم همه ی بی هم بودن ها را ..

آنچنان که هر دو متولد یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و یک ...

و هر دو متولد 29 فروردین 1393

 

به خدا : تو می دانی که محتاجم ... دعایم کن

به خودم: کمتر نفس بکش که هوا هم کمی نفس بکشد

به عشق : کمتر نوشتم از تو ، نکند ریا شود ...

به تو : یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه...

به... : می دانم تو آزمایشی ، امیدوارم منفی باشی

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۳

.:: ::.





امل به عمل رسید

نمایشگاه کتاب تهران 93

مصلی امام خمینی ، بخش عمومی ، راهروی 30 ، غرفه 4

انتشارات نگار و نیما (نگیما)

10 الی 20 اردیبهشت ماه 93

بنده جمعه 12 / 2 / 93 از ساعت 17 الی 19 در غرفه حضور خواهم داشت

منتظر حضور سبزتان هستم.



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳

.:: ::.





آی ام هپی
 

آن نیمه را که نمی دانیم تا کجایش پر است و چه میزانش خالی.. اما می گویند پیری در آن قدیم ندیم ها گفته است اگر زوجه اختیار کنید نیمی از ایمانتان کامل خواهد شد. می توانید بنده را از این به بعد "آقای نیمه ای پر از ایمان" خطاب کنید:)  می گویند دعای این نوع آقایان هم زود می گیرد و من چشمانم را می بندم و..

 

به خدا: همانطور که شما کسی را دوست نداشته باشی دعوت نمی کنی منزلت؛بنده نیز الگویم را شما قرار خواهم داد

به خودم: گاهی ببخشی می گویند: عجب خری ست!!!!

به تو..: حضورت سبز

به عشق: مجبورم کنند بین تو و عقل تو را انتخاب نخواهم کرد.

به... : از دل برود هر آن که از دیده برفت..!

به آشنای بی نشان: الان دقیقا همان لحظه ایست که باید بیایی و بگویی سلام، من فلانی ام.. کمی خسته و دل شکسته بودم  و من هم آرام آرام توجیه کنم دلم را. پس منتظرم برای نشانی ات تا ببافم پارچه ای از جنس بهار

 

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۲

.:: ::.





شب و از قصه جدا کن، چکه کن رو باور من
 

  گاهی باید یک شبی که تنهایی و خسته..

  در کمد دلت را باز کنی،

  و خاک خورده های سراسر خاطره را بریزی بیرون

  و چهار زانو بنشینی وسطشان

  و با هر کدام کلی حرف بزنی

  عشق کنی و..

  به بعضی ها بخندی

  و شاید هم با بعضی ها.. گریه!

   و در آخر هم دوباره مرتب بگذاریشان درون کمد.

  .

  . 

  .

   و امشب برای من یکی از آن شب ها بود!

 


 

 به خدا: مرا به حال خود رها نکن، هنوز مالک منی

 به خودم: خوش به حالت.. خدا دوستت دارد

 به عشق: این روزها خوب کار و زندگی ام را تعطیل کردی:)

 به تو: خط بکش و نام خویش را بنویس / به دفتر غزلم هر چه نقطه چین دارم

 به.. : آرزوی من برای تو.. همان که دوست تر داری

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۲

.:: ::.





دلت را باز کن تا آسمان بهتر ببینی
 

عجیب این روزها عینک ته استکانی لازم شده ام. آنقدر که صبح چشم پزشک را مجبور به معاینه کردم و گفت: خوبی.. خدا رو شکر. گفتم: خدا را شکر؟؟ مگرشما خدا را می بینی؟ گفت: بله. گفتم: پس چه چیزی را نمی بینی که خودت عینک زده ای؟ گفت: تو را.  گفتم: یعنی اینقدر مهم بودم که مرا ببینی؟ گفت: مهم بودی که خلق شده ای! گفتم: پس چرا من خدا را نمی بینم، ولی تو را می بینم؟ گفت: تو چشمانت خوب است.. دلت عینک می خواهد! 

به خدا: از فردا تو چشم بگذار من قایم می شوم..

به خودم: بزرگ ترین شانس زندگی ات این است خدایت عجیب حوصله دارد!

به تو: تو به شفافی شبنم روی برگا.. من مثه یه تیکه برگی که می افتن از درختا

به عشق: دلهره ی رفتنت گیجم می کند.

به.. : حال و روزت همانی شده که وعده داده بودم.. خوب خوب! "فراموشی" جزو نعمت های خوب خداست شکرش کن که به همه یکسان نه اما داده است!

 


پ ن: هم می زنم،

       خودم را..

       آنقدر که حل شوم.

      من مشکل ترینم!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲

.:: ::.





گمان..
 

گمان نمی کنی کنار من کمی؟

گمان نمی کنی مرا تو همدمی؟

 

گمان نمی کنی گدا نمی زند

مگر به حاجتی به درب خانه ای؟

 

گمان نمی کنی به روی قلب من

نشسته یک وجب غباری از غمی؟

 

گمان! گمان! منم گمان نمی کنم

گمان نمی کنم: برای دیگری!

 

گمان نمی کنم نباشی این بهار

ولی الان چرا کنار من کمی؟

 

 گمان نکن که می روم بدون تو

گمان نکن، زهی خیال باطلی!

 


 پ ن:  فردایم آرزوست!

 

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲

.:: ::.





چقدر بد است که کاهی هزار دشمن به از یک دوست
 

وقتی دلت گُر می گیرد از احساس و می خواهی نفس بزنی دلت را و حضورت را که اینگونه می بخشد حضور بی ثبات حیات تو را که در ضمیر ناخوداگاه جان می بخشد نور را و می گیرد تمام روشنی و می شوی ظلمت محض. چنان دلت می خواهد نباشی که انکار از اول بودنت شبه داشته است و دلت خراش برمی دارد از تمام واژه های بی احساس دنیایی که من ارزشم به همان اسکناسی ست که تو به پشتوانه آن برای من خواهی شد و این است اوج دنیایی ات و من میشوم یک جنتلمن میان زمین و هوا که می گریم از این همه ناخوشی و می رود زیر تیغ جراحی که نه می دانم کیست نه می دانم چیست و همه ام می شود تو . تویی که نبودنت بهتر است از این همه بودن های کثیف دنیایی که این گونه زمین گیرت کرده است و من همین منم که می دیدی اما ندیدی و اینگونه می رقصانم حروف را..

چه کسـی آرزوی اینجـــا کـرد یا چه کس می خـواست؟

چقدر بد است که گاهی هزار دشمن، به از یک دوست

 

مـن از آغـــاز ایـن بـودم، خـدا دادم رسـد آخـــــر

چرا که از بهار آن پیداست ، سالی که نکــوست!!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲

.:: ::.





خبرگذاری کتاب (ایبنا)
 

مرندی: مردم دنبال کوتاه خوانی‌اند

 
علیرضا مرندی که به تازگی مجموعه شعر «صدای پای نیامدن» از او منتشر شده است، گفت: در اکثر شعرهایم که چه چاپ شده‌اند و چه تا کنون چاپ نشده‌اند، به مهم‌ترین نکته‌ای که توجه می‌کنم کوتاهی شعرهاست. همیشه بنا داشته‌ام حرفم را با کوتاه‌ترین جملات بزنم. به گمانم مردم در این دوره بیشتر دنبال کوتاه خوانی‌اند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مرندی گفت: وزن در شعر نو چیزی است شبیه به ریتم چون آن وزنی که در ادبیات فارسی شناخته شده بیشتر در غزل، رباعی، دوبیتی، قصیده و صورت‌های کلاسیک شعری کاربرد دارد.

وی توضیح داد: اگر بخواهم به طور نمونه از شعرهایی که ریتم در آن‌ها وجود دارد مثال بزنم، می‌توانم شعر...
 
 
ادامه مصاحبه را می توانید در
 
 
 


به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲

.:: ::.





من زلیخای تو باشم کم نیست
 

     خدا جان..

    چقدر ساده گذشتی و من نگذشتم

    چقدر ها بخشیدی و من نبخشیدم

    و چه روزهایی بودی کنار من و..

    من نبودم!

    نه اینکه از مرگ بترسم

    نه

    روی دیدنتان را ندارم!


به خدا: متن بالا را زیاد بخوان، حرف این روزهای من است. آنقدر مرا شرمنده کردی که با صد نماز شب هم جبران محبت هایت نخواهد شد. من که کمم اما تو همین قدر بدان انسان قدر نشناسی نیستم..

به خودم: بسپاری به خدا همه چیز درست می شود

به تو: نمی دانم هنوز هم خبری از دعاهای یواشکی ات هست یا نه؟ اما این روزها دلم بیشتر از هر روزی  نیازمند آن هاست. دلم عجیب سراغ نماز شب های مخفیانه ات را می گیرد.. ولی تو بی رنگی مرا به حساب بی معرفتی ام نگذار.. فکر کن سنگدلم!

به تقویم: می دانم چه باشم چه نباشم تو می گذری اما این بار بیا و از من هم بگذر!

به سرنوشت: استخاره خوب آمد و این تنها دلیل بود برای شروع کاری جدید و مشترک  که فشار و سختی و مشغولیت فکر و ذهن را چند برابر می کند. اما با توکل به خدا این قسمتت را هم با قدرت می گذرانیم جناب سرنوشت!

به.. :

   طعم دهانم عوض می شود وقتی نام تو را می برم 

   و تو سکوت می کنی و حرف را عوض می کنی!

 


پ ن: ممنون از کسایی که کتاب بنده رو تهیه کردند تا امروز بیش از ۲۰۰ نسخه فروخته شده است که اکثر آن ها از طریق فیس بوک بوده

به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۱۹ آذر۱۳۹۲

.:: ::.





فروش اینترنتی آغاز شد
 

   فروش اینترنتی "صدای پای نیامدن"

  مجموعه شعر

  علیرضا  مرندی ۱۳۹۲

  چاپ اول انتشارات نگیما     

  ۹۶ صفحه شامل دو دفتر : ۱. در حصار وزن  ۲.در بی وزنی

                                                **************************

            برای دریافت اطلاعات بیشتر از خرید کتاب و سی دی دکلمه ها به قسمت نظرات بروید..

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲

.:: ::.





صدای پای نیامدن
 

درست یادم نیست چند سال پیش بود اما یادم هست دلم گرفته بود. اما باز هم یادم نیست علت این گرفتگی چه کسی یا چه چیزی بود. خلاصه از همان دوران کودکی دلم که می گرفت خودکار را برمی داشتم و صفحه های سفید دفترهای مدرسه ام را سیاه می کردم. اما آن شب خودکار قرمز دستم بود و آهنگ بوی پیراهن یوسف هم فضای اتاقم را پر کرده بود و مثل همیشه کاغذهایی که پر میشد از واژه های تکراری و پر احساس. آن شب برای اولین بار بود که خودم از خودم برای خودم نوشتم: "قلمی به رنگ خون ، صفحه ای به وسعت دریا ، سکوتی از جنس بوی پیراهن یوسف و یک سبد الفاظ قشنگ.. کاش در بین همه تنهاییم ، نام زیبای تو هم جایی داشت " بعد از این نوشته بود که چاه احساس بالا زد و از آن شب به بعد کاغذهای مچاله ای که پر بود از نیمه نوشته های سراسر احساس و در عین حال به درد نخور. اما شروع جدی نوشته ها بر می گردد به خرداد ۸۹ با تاسیس کلبه ای مجازی به نام "کلبه ی آرام دل" و پس از آن مهر ۹۰ شب نوشته ها در "من همین منم که می بینی" ثبت شد که اوج کار این وبلاگ دهه ی یلدا بود: " دلم یک عالم شب می خواهد ، مثل یلدا ، همه بیایند ، برایم تولد بگیرند ، کادو بدهند ، ولی من محترمانه عذرخواهی کنم ، بیایم کنار پنجره و تا خود صبح از تو بنویسم" خلاصه این گونه بود که شاعر شدم و یک روز هم یکی از دوستان مجازی به بنده تخلص داد: "معاصرترین شاعر" و بلافاصله نوشتم: " حکایت معاصرترین شاعر و نوشته هایش ، شده حکایت رودخانه ای که هر چه به دریا می ریزد ، نه رود خالی می شود ، نه دریا پر.. فقط گاهی از ترس طغیان می نویسد. "  اما فروردین ۹۲ بود به پیشنهاد یکی از دوستان انتشارات نگیما با چاپ مجموعه اشعارم موافقت کرد ولی وزارت ارشاد به خاطر وجود برخی اشعار که اکثرا شعرهایی که مخاطبش خدا بود و همین طور نوشته هایی که بوی آزادی و سیاست می داد حدود ۸ ماه مجوز نداد و بنده را شاعری غیر مجاز خواند و بالاخره مرا مجاب کردند که حدود ۳۵ شعر را حذف کنم و نهایتا مجموعه شعری تحت عنوان "صدای پای نیامدن" با ۹۶ صفحه و حدود ۱۱۰ شعر مجوز گرفت که کمتر از یک هفته ی دیگر وارد بازار خواهد شد.

به زودی..

 از طریق "کلبه آرام دل" ، "من همین منم که می بینی" و " صفحه فیس بوک" و " مجموعه اشعار و مینیمال های علیرضا مرندی "

و یا ارسال پیامک به شماره  ۳۰۰۰۶۳۷۲۱۷۱۴۱۴   می توانید از جزئیات نحوه خرید مطلع شوید.

 

               

"الهی و ربی من لی غیرک"



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ شنبه ۱۸ آبان۱۳۹۲

.:: ::.





آیا تو هم هستی؟

 

     من بی کسم اما.. "هـا" می کنـم دستی

     می دانم این ساعت، هم درد من هستی

 

                         از شوق تو خیس است، چشمی که نابیناست

                         جز  تو  نخواهـــد دید ، شــاید ندانستـــــــــــی

 

     عاشق شدن را من، هرگز نفهمیدم

     من عاشقــم امروز.. در عالم مستی

 

                        من گم شدم هر بار ، اما تو پیدایی

                        تا آمدم سویت  ، درجا تو در بستی

 

     تا تو مسیری چند ، حتی به بیراهه

     پیوند ما نور است، اما تو بگسستی

 

                       من بی تو خواهم مرد، این را تو می دانی

                       بر لای موهـــایم  ،   لاقل   بکش  دستی

 

                                                      من عازمم بانو  ، تا سرزمین عشـــــــق

                                                      من عاشقت هستم، آیا تو هم هستی؟

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ جمعه ۲۶ مهر۱۳۹۲

.:: ::.





درد یعنی احساس.. احساس یعنی عشق.. عشق یعنی..
 

همیشه در مدرسه وقتی معلم به قضیه ی "حمار" می رسید، فقط می خندیدم و بدون توجه به اصل ماجرا و کاربردهایش فقط عربی ام خوب تر می شد که حمار یعنی.. خر! بزرگ شدن همیشه هم بد نیست مثلا وقتی که بزرگ می شوی و می فهمی قضیه ی "حمار" چیزی فراتر از یک خر است یا موقعی که آنقدر بزرگ می شوی که قابلیت درک این را پیدا می کنی که "عدم توجه به این قضیه" عین خریت است.

راهی را که می شود راست رفت یا حرفی را که می شود مستقیم زد چرا ما کج و ماوجش را انتخاب می کنیم شاید هم سرمان درد می کند برای سرگیجه یا شاید هم دلمان هوس پیچ و خم های جاده های شمال را کرده است،خلاصه معلم عزیز هر چند دیر اما امروز برای تمسخرهای بی جای دیروزم عذرخواهی می کنم.

آب مایه ی حیات است و بارها در کتب آسمانی به عنوان تطهیر کننده و عین پاکی و زلالی یاد شده است اما همان آب، در چاله ای بماند می گندد چه رسد به حرف هایی که برای به موقع نزدنش مجبوریم خودمان را سرزنش کنیم و مجبورتریم دریچه ی آتشفشان به جوش آمده را ببندیم و آن موقع است که می فهمیم برای فهمیدن "دیر زده شدنش" یک کمی بیشتر از یک کمی، دیر است، خیلی دیر. آن موقع است که به معنای واقعی کلمه نه راه پس داریم نه راه پیش و ما می مانیم و یک دنیا خاطرات خوب دو طرفه و یک دنیا احساس "یک طرفه" که تا همین ثانیه های پیش فکر می کردیم "دوطرفه" است. به همین خاطر است که باید معلم ها را پرستید!

به خدا: دلم می خواهد طوری خیره نگاهت کنم که فرشتگانت هم به من شک کنند و به شانه هایت بزنند و بگویند:این پسرک را ببین، چه آماری میدهد!!

به عشق: سلام علیکم و رحمه الله و برکاه

به دل: خوش می گذره بدون من:(؟

به پنجره: چقدرها دوست داشتند بدانند تو کیستی و چقدرها گمانشان این بود جای تو هستند و چه کسانی منتظر آمدنت بودند.. سلامت را به تک تکشان خواهم رساند:)

به تو: فعلا تو نه.. شما:)

 

  کافی ست "منتظر" باشی!

   هر صدایی تو را می خواند..

   .

   .

   .

   .

   حتی اشتباهی!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ پنجشنبه ۱۱ مهر۱۳۹۲

.:: ::.





پنجره
 

نمی دانم با کدام واژه از تو بنویسم اما می دانم به راحتی شعرهایم نیست عظمت گرمای نگاهت و بیشتر می دانم درون شعرهایم نمی گنجی.. وصف حیای تو یک دفتر شعر می خواهد.. یک دفتر پر از غزل های ناب هنوز نگفته، یا چندین صفحه ی نوشته از عشق.. نمی دانم تو در این شب ها چه می کنی اما من عجیب تمرین "قد قد" می کنم!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ چهارشنبه ۳ مهر۱۳۹۲





کن فیکون
 

"هر چه کلنجـــار می رود، دورتر می شود"  این جمله، تیتر فیلمی ست به کارگردانی خدا و بازی بنده! با ساخت این اثر ماندگار، ذهن خلاق کارگردان را باید گذاشت درون الکل و جاودانه کرد! البته از بازی اینجانب هم به سادگی نباید گذشت که چقدر معصومانه اسیر حس تزریق کرده ی کارگردان شده ام و چقدر حرفه ای کلنجار می روم و چقدر حرفه ای تر دور می شوم. آنقدر که گاهی خودم هم به خودم شک می کنم که دفعه ی اولی ست که روی صحنه می روم. هنوز فیلم نامه را کامل نخوانده ام اما اینجور که پیش می رود عاقبت این فیلم، هندی نخواهد شد بلکه فیلمی ترسناک و در عین حال آموزنده برای هم نسلانم می شود.. همان طور که دعا قضا را تغییر می دهد می خواهم مسیر فیلم را تغییر دهم. طوری که کلنجار بروم اما نزدیک شوم. بلکه آخرش تراژدی نشود و برای این مهم دعا لازم است آن هم نه هر دعایی.. دعای مادر! می خواهم اسکار بیاورد تا بیننده ها بفهمند معجزه می کند دعای پر مهر مادر. پس از امشب نقش اول فیلم فقط می گوید: چشم مادر! دوستت دارم مادر! دعایم کن مادر! و هزار جمله ی مهربانی که برایش می چینم و دیالوگ های تکراری و البته پر از احساس.

به دلم: می خواهم از امشب طعم آزادی را بچشی.. برو! آزادی! می توانی از امشب به هر دلی که دلت خواست گره بخوری.. برو.. هر جا دلت می خواهد!

به سرنوشت: آن گونه شو که خدا می خواهد نه آنگونه که من می سازم

به تو : امیدوارم دلیل موجهی برای دیر آمدنت داشته باشی جناب معشوقه ی عزیز

به...

  پنجره که باز می شود..

   شعر در می زند!

   همین که می آید تو..

   عشق از لبه ی دیوار احساس سرک می کشد؛

   واژه ها را می بیند که وسط حیاط می رقصند؛

   و دل را که تند و تند شاباش می دهد.

   جمع همه که جمع شد..

   .

   .

   .

   .

   تو شروع می شوی!



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲





ای تو هر لحظه نفس.. ای همه دم، ای بازدم
 

به خودم: چقدر خوب می شد گاهی کمی یک نیم نگاهی به آینه می انداختی..

به در و دیوار: از دور و برم گم شوید کنار لطفا.. دلم یک فضای باز می خواهد، دلم نفس می خواهد، نفس!

به خدا: می دانم دقیقه ی چندم این بازی لعنتی هستم اما نمی دانم چند دقیقه به پایانش مانده و همین دیوانه ام می کند. فرقی نمی کند این دقایق مانده چقدر باشد اما فرق می کند چگونه باشد.. مرا ببخش و بیامرز بعد سوت پایان این بازی نفس گیر را بزن.. دوستت دارم!

به همان مخاطب عزیز و خاص: چشمانت را ببند و تمام افکارت را جمع کن و کنار هم بچین . مچاله کن و راس ساعت ۹ بگذار سر کوچه و بخواب. فردایش خواهی دید چقدر شهر دلت خوش بو و با طراوت خواهد شد..

به کسی که دوستش ندارم و همچنان نمی بخشمش: لحظه به لحظه ی خاطراتی که با تو داشتم قلوه سنگی بود که محکم بر پیشانی احساسم برخورد می کرد و نه تنها امروز بلکه تا آخر عمر زخم روی صورتم ترمیم نخواهد شد و آنقدر کبود شده گونه های خیسم که هر که به من می رسد می گوید: حالت خوب است؟ بهتری؟ و من می مانم و یک دفتر خاطرات سیاه.. پس تو هم مرا فراموش کن و به خدا واگذار کن، وعده دیدارمان به قیامت!

به سرنوشت: گاهی نبودن انسان هایی در زندگیت، چنان آرامشی دارد، که می خواهی از این لذت روزی هزار بار ارضا شوی!

به عشق:

  مشق امشبم این است:

  "من ، تو ، ما"

  حرف؛حرف دل است..

  مسخره می کنی چرا؟

 

  جان من خط نزن..

  دوستش دارم!

  خوب تو نخوان، یا بخوان..

  واژه ها را  جدا جدا.

 

 خسته نخواهم شد؛

  می نویسم از نو:

  به نام خدا..

  .

  .

  .

  .

  من ، تو ، ما

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۱۹ شهریور۱۳۹۲





ای که معنی اسم تو.. آسمون پاکه
 

*به شخص شخیص دل جانم: کار بنده متاسفانه یا خوشبختانه  حدود ۱۷ ساعت در روز و بدون تعطیلی ست. فرض کنید با این خستگی محصول، حدود ساعت ۲ می رسی منزل و یک ترانه ی قدیمی چنان گیرت می اندازد که نه می توانی بخوابی نه می توانی دل بکنی و تا خود صبح... آخ که هر چه می کشم از دست توست، دل جان!

** به خود خدا: برای چندمین بار اعتراف می کنم: هستی و از آنچه فکر می کنم نزدیک تری و من دوستت دارم.. بسیار.. هنوز!

***به مادرم: لج بازی نمی کنم؛ نه موقعیتش را دارم، نه حوصله اش و نه روحیه اش را، اما ریشه ی داستان از همان جایی آب می خورد که می دانی..

**** به مخاطبی عزیز و جدیدا خاص : عذاب وجدانی سخت حوالیم پرسه می زند. کاری به درست و غلطش ندارم اما به خدا مقصر من نبودم که شد.. و نشد! تو بهترینی برای همیشه

***** به عشق: کمی مرا نگاه کن،نگاه کن مرا کمی/ لبی گزیده ام زغم، زغم گزیده ام لبی/ تمام شعر های من،برای توست بی وفا/ همین دو خط ترانه هم، تمام می شود شبی..

******مکن ای صبح طلوع:  بیا بنویسیم روی خاک.. رو درخت.. رو پر پرنده.. رو ابرا / بیا بنویسیم روی برگ.. روی آب.. توی دفتر موج.. رو دریا / بیا بنویسیم که خدا.. ته قلب آینه س / مثه شور فریاد یا نفس.. تو حصار سینه س  

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲





نمی شود که نمی شود!
 

*حکایت من و نوشته هایم شده حکایت رودخانه ای که هر چه به دریا می ریزد، نه رود خالی می شود و نه دریا پر. نمی دانم این درد پیش کدامین طبیب درمان می شود. یا نوشته هایم کم رمق شده اند یا ایراد از احساسی ست که روز به روز پوستش کلفت تر می شود و سنگدل تر و بی رحم تر یا شاید هم نازش زیاد شده و با این نوشته های فاقد ارزش ادبی ارضا نمی شود. دلم یک دنیا واژه های جدید می خواهد با کلی عروض و قافیه های شناخته نشده، تا دفتری بسازم به وسعت یک شبنم، به طراوت یک گل.. و همه اش را شب میلاد عشق پیشکش مهربانیت کنم. خدا را چه دیدی شاید رودخانه جوشید و دریا هم مملو از اشک های شوق وصال شد. بانوی نیامده ی شب های روشن من، مطمئن تر باش جور هندوستان خواهم کشید برای طاووسی مژگانت، اما تا فرا رسیدن آن روز یادت باشد، دوستت دارم!

**دلم یک شب کامل و دست نخورده می خواهد با کلی شعرهای نگفته از تو.. اما به اولین واژه صبح می شود وقتی هر هجایش نام توست!

*** نه فاتحه می خواهم نه شب هفت و نه نذری! من که مردم فقط درون کفنم که قلم و یک دفتر بگذارید، تا احساس پس از مرگم را بنویسم برای خدا، چون مطمئنم آن جا کسی سلیقه ای نمی گوید احساست کاغذیست و بی ارزش. برای کسی خواهم نوشت که خود مظهر احساس است.

****

  گاهی..

به چشم بر هم زدنی،

صبح می شود!

گاهی..

تا خود سحر نمی شود

که نمی شود!

 

گاهی..

به رقص اولین قلم،

واژه شعر می شود..

گاهی..

تا اذان صبح،

یک هجا هم نمی شود!

 

گاهی..

شبی دلت..

 برای دلی  تنگ می شود!

 گاهی..

هر چه زور می زنی،

نمی شود که نمی شود!!!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ چهارشنبه ۱۳ شهریور۱۳۹۲





الهی همه تو
 

  سرم..

  یک شانه می خواهد،

  برای نهادن.

  اشکم..

   یک دست می خواهد،

  برای پاک کردن.

  و سینه ام..

  یک سینه می خواهد،

  برای فشردن!

   .

  .

  آری سعدی جان،

  بنی آدم اعضای یکدیگرند!

 


 * وقتی مخاطبت خدا می شود و می خواهی برایش درد و دل کنی، کار کمی سخت می شود. اگردر آن نوشته ننویسی: "خدا" ، همه دنبال "بانو" می گردند، وقتی هم می نویسی: "خدا" ، من را در حدی نمی بینند که بخواهم برایش بنویسم و روی نوشته هایم انگ بی حرمتی می چسبانند و رویشان را می کنند آن ور و می گویند: غیر مجاز! اما خدا جان من که می دانم می دانی درون دلم چیست؟ پس از این به بعد می نویسم: خدا..   تو همانی را بخوان که در قلب من است!

** دلم یک دنیا عاشقی می خواهد..

*** یادم هست معلم دبستان به جای اینکه بگوید "خط فاصله" می گفت "خط تیره"  آن روزها نمی فهمیدم چرا اما همیشه برایم سوال بود: مگر فاصله ها ، تیره و تاریک اند؟ و بدتر اینکه هیچ گاه نفهمیدم کجای آن خط، سیاه بود و چرا همیشه بین دو چیز که فاصله دارند، باید سیاهی باشد و چرا معلم نمی گفت: خط روشن یا فاصله ای پر از گل های یاس؟ این روزها دردی دارم به نام "فاصله" ، از خودم، از خدا، که با هیچ مسکّنی درمان نمی شود!

**** شاید فقر، شاید هم غفلت!

 به هر حال..

 کنار پنجره، جای خالی به من نرسید!

 ماشین زمان حرکت می کند،

 و من هر چه سرک می کشم تویی نمی بینم!

 از نیافتنت کلافه می شوم،

 مطمئن که می شوم هم عصر من نیستی..

 فریاد می زنم :

 می شود دل مرا دست به دست بیاندازید بیرون؟!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲

.:: ::.





زمان که می گذرد دلم سنگ می شود
حیف شعری که برای تو بجوشد اما خدا نکند چیزی ذهن شاعری را به خود مشغول کند تا به تفکر خود وزن ندهد بی خیال نمی شود ولو در حد یک بیت..

    خنجر به سینه می زنند با دلیل       گوید به شرط چاقو دل خریده است

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ سه شنبه ۵ شهریور۱۳۹۲





چقدر آینه حرفاشو ساده میگه
 

*قلم جان بنده که با حفظ سِمتِ نگارش احساس، نماینده ی تام الاختیارمان نیز هستند پیش تر فرمودند: "هر چه سرت شلوغ تر، دلت خلوت تر" !  اما امروز ایشان کشف تازه تری ارائه نمودند و آن هم این بود که "سر هر چقدر هم شلوغ باشد باز می تواند به مخاطبی خاص فکر کند" و حتی "دل هر چقدر هم که خلوت باشد می تواند بگیرد". اما امان از آن همه احساس که خاک خورد و دفن شد، امان از آن همه ذوق، امان از آن سینه که چاک خورد و امان و امان هایی پر از تنهایی، درد، نفرت، دروغ، نامردی، سنگدلی و بی معرفتی! آن زمان است که می خواهی از درون بشکنی که خط قرمزی روی احساسی که خجالتی ست و دورتر زیر چشمی می پاید پاشیده می شود و می گویند: به سلامت! دلت هم ارزانی خودت و احساست را هم بگذار لبه ی طاقچه ی قلبت تا خاک بخورد و بپوسد.. و بمیرد آن کس که چشم هایش دورتر را خوب نمی دید!

** تقصیر من نیست بالاخره خواهر است و گاهی مجبور است یاد برادرش بیفتد و اراجیفی سر هم کند و از شانس بد این برادر جان ایشان یک زمانی یک نسبتی هم با من داشته اند.. خلاصه این بار تقصیر من نبود خواهرت مرا به یادت انداخت و ناخوداگاه شعله ی نفرینم زبانه کشید.. من به جای تو نگران کودکانت هستم!

*** کار و بارمان بسیار خوب است خدا را شکر و مهمتر از همه ی این ها آرامش و تجربه ی بالایی است که درونش موج می زند.

**** دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست/ اینو من نمی گم خم جاده می گه// شقیقت سفیده داری پیر میشی/ چقدر آینه حرفاشو ساده می گه..

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ شنبه ۲ شهریور۱۳۹۲





خودم و خودت
 

قبول! آسمان در همه جا آبی ست اما به هیچ وجه نمی پذیرم دنیا برای همه یک رنگ است

اما عجیب درمانده ام این رنگی که خدا برای من انتخاب کرده دقیقا چه رنگی ست؟!

خلاصه خداست دیگر.. قادر و جبار.. و البته دوست داشتنی!

آنقدر گاهی دوست داشتی و با محبت که کاستی های دنیا و ناملایمات و کج خلقی هایش

را رویت نمی شود به رویش بیاوری.

نمی دانم این سرگذشتی که درونش غلت می زنم سرنوشت من هم خواهد بود یا نه!

اما هر چه هست و هر چه خواهد شد.. شکر!

یعنی چاره ای جز این کار ندارم.. صدایم در بیاید و ناشکری کنم آن دنیا که تنها امید و دلخوشیم به

آن هست نیز به باد می رود. پس سکوت می کنم و می گویم: خدایا شکر!

اما مثل یک اعدامی که دم آخر هر چه دلش می خواهد می گوید و از چیزی ترسی ندارد فریاد می زنم:

نه تنها با جنبه ترینی بلکه بهترینی برای همیشه!

 ولی روزی سه بار با خودت تکرار کن: دنیای علیرضا بی رنگ است، تو رنگی باش!

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ یکشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۲





ماه ماه توست
 

از  پایت  درازتر  ، دست  می شود  گاهـی

 احساسمــان  که دربست می شود گاهی

با  تمـــــــــام  قفـل های  بی کلید ،  ببیـن

دل چگونه دست به دست می شود گاهی

 


  شاید یک شب وسط همین قدرها یا شاید هم یک روز میان همین روزهای پر از تشنگی و گرسنگی

  خدا را چه دیدی شاید هم درست لحظه ی اذان که چشمانم را می بندم و.. می نوشم و می نوشم و..

  خلاصه حواست باشد ممکن است در یکی از این لحظه ها دلم سراغت را بگیرد

   یادت باشد باشی چون حسابی برایت حرف دارم.... خدا !

 



به قلم علیرضا مرندی(معاصرترین شاعر) در تاریخ چهارشنبه ۲۶ تیر۱۳۹۲

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by manhoose3harfi
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

تمام مطالب به قلم علیرضا مرندی ست.
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است.

انتشارات "نگیما" مجموعه شعر با عنوان "صدای پای نیامدن" از همین شاعر را به چاپ رسانیده است.

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump

ابر برچســـــــب -------------------- Tag

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com